|
|
|
|
|
هر راز گاه شریک
زند گی ویا دوست نزدیک مان بدیگری این خصلت خفته و گاه بیدار در ما صرف بنده با بنده که مهر ومحبت دارد آشکار بوده که متفاوت با عشق به خداوند یکتا (ج)هست . زیباست که:
به اوپناه مبرم که بار گاه بی نیاز را ردی
نیست معشوق یکتا! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 9:15 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
همانطوریکه پرنده گک سربه بازوی خورشید تکیه داده بود ، خورشید در گوشش نجوا کرد و گفت : عروس حجلهً بختی در آرزوهــایم صفای طینت پــاکی به راز دنیـایم
محبت که در آغوش عشق میجستم نویـــد فتح شدی راز و رمز رویایم پرنده سربلند کرد و با یک دنیا محبت به چشمان خورشید خیره گشت دستانش را دور گردن خورشید حلقه ساخت و با عشوه جواب داد : دانی کـــــه یگـان نفر میکنند مرا ملامت ؟ گویند که ای پرنده گک بکش کمی خجـالت
توکجـا ؟ خــورشید داغ و ســوزان کجـــا ؟ کــه آغوش خورشیــد باشد بسی پرحـرارت
گــویند بـــه تــــو نصیحــــت کنیم خیرتو را حرف گوش کن ،مکن بیشترازاین شـرارت
گـــرحــــرف نرود به گــوش تــــوای پرنده هرگـــز نشویم دوستت نکنیـم از تـو حمایت
دلبــرا ! در عــجبــم از کار ایـــن مـــــردم حق انها نگرفتم پس بامن چرا کنند عداوت؟
خـــورشید پــرنده گکش را بوسیــد و گفت : فســــون دهـــــر و مکـاره گان براه من اند عبث دوحـــــلقهً زنجیر بســــته در پــــــایم
نجــات میــــدهـــــی ام دلبــــری وفــا د ارم تــــو مهر و لطــــــف و محبت امیـد فردایم
پرنده با محبت دست به صورت خورشید کشید و گفت :
با عشق خــــود مکــــرو فسون باطل کنـم وزهـــرکی جفـا دیــــدی زدلـت زایل کنـم
با وفایـــــم آنچنان از مهـرت ممنون شوم کـــه افتخار عشقت را همیش حـاصل کنم
بعـــد ازاین هـــرگــز نخـواهـــی دید رنج کــــه بین تـــو و غمـها خود را حایل کنم
کاممان شیــــرین ، دنیــایی مـــان بهشت چون با وصلتـت ، من خود را کـامل کنم
آنچنانم شاد و سرخوش سازمت از عشق که نامت درلست خوشبختانعالم شامل کنم
خورشید پرنده را در آغوشش فشرد و با هیجان زمزمه کرد :
(سرم خوش است وبه بـانگ بلندمیگویم) عـــزیز همـــــسر زیبـای مـن دل آرایـم
سرم فـــــدات تنم فــرش رات مجبــوبـم قـــدم گــذاشته ای بـــــردوچشـــم بینـایم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:57 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
بلاخره روزی رسید تا توانستم سند فراغت از دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل را بعد از پنج سال تلاش به دست آورم . این فراغت را با دوستان و همردیفان جشن گرفتیم که جای همه عزیزان غایب خالی بود مخصوصاْ جای پدرم و خورشیدم . فراغت تمام فارغین سال ۱۳۸۸ را از صمیم قلب برایشان تبریک میگویم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:27 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
![]() شب باران شدیدی بارید و هوا سرد شد پرنده گک که روی شاخهْ درخت بود کاملاْ خیس باران شد. خیلی میلرزید دیگه نتوانست تعادلش را حفظ کند از روی شاخه افتید خودش را جمع کرد و به پای درخت چسپید تا شاید گرم شود اما درخت هم خیس بود. لرزید و لرزید تا کاملاْ کرخت شد دیگه توان لرزیدن هم نداشت چشمانش را بست و به سختی نفس میکشید . در همین هنگام آفتاب بیدار شد سرش را بلند کرد و با چشمان مهربان اطرافش را ورانداز کرد. نگاهش به پرنده افتاد که در پای درخت کز کرده و به کندی نفس میکشد . دست دراز کرد و پرنده گک را در آغوش گرفت با مهربانی بالهایش را میمالید تا پرنده گک آرام آرام گرم شد و جان گرفت . پرنده که در آغوش خورشید بود به چشمانش نگاه کرد و دنیایی از محبت را در چشمان خورشید خواند و وقتی اطمینانش از این محبت کامل شد با قلب آرام به آفتاب گفت : تو خورشید منی چون مطمینم خیلی دوستم داری ٬ پس مال من باش و با من بمان . خورشید پرنده را در آغوشش فشرد و گفت : من خورشید تو ام ٬ با تو میمانم و قول میدهم تو را از هرسرما و گزندی حفظ کنم و تا آخرین لحظات عمرت در آغوشم نگه دارم . پرنده گک خندید و احساس کرد خوشبخت ترین پرندهْ دنیاست بازهم استاد عزیزو نازنینم حضرت ظریفی لطف کردند وحکایت را به نظم کشیدند که ممنونشان هستم
شب بارانی شب که غو غای محبت بدلم طوفـــــــان داشت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:6 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
پرندهْ کوچک از روزیکه چشم باز کرد خود را درقفس دیده بود. درقفس بزرگ شد و جان گرفت . روزگار برایش آموخت که چی وقت بخواند ٬ چی وقت بخوابد ٬ چی وقت دانه بخورد. قفسش را در چهار دیواریکه چند دانه درخت و سبزه بود آویخته بودند تا او خود را در دامان طبیعت حس کند. پرنده گک هم خوشحال بود فکر میکرد زنده گی همینست ٬ از خوشحال ساختن دیگران لذت میبرد و از خوردن دانه های که برایش میریختند شکر بجا میاورد و وقتی دلش از تنهایی میگرفت تحمل میکرد میگفت شاید زنده گی همینست و باید ساخت. روزی روزگاری گذر پرندهْ دیگر به این چهار دیواری افتاد و با دیدن پرندهْ داخل قفس عاشق شد و از پرنده گک داخل قفس خوشش آمد . روی قفس نشست و به پرنده گک ابراز محبت کرد و برایش از خوشبختی گفت ٬ به پرنده گک خبرداد که دنیایی دیگری هم است برایش گفت با من بیا با هم آشیانی از عشق میسازیم و در کنارهم عاشقانه زنده گی میکنیم برایش گفت دنیایی با من بودن دنیایی خیلی شیرین است . تمام وجود پرنده گک داخل قفس را شور و شوق فراگرفت در خیالاتش به فرداها فکر کرد ٬ به فرداهای که با پرندهْ عاشق باشد و در کنار او طعم خوشبختی و باهم بودن را بچشد و با او به اوج خوشبختی ها پرواز کند. پرنده گک که دیگر خود را خوشبخت میدانست موافقت کرد و از پرندهْ عاشق خواست که او را از قفس با خود ببرد . اما ............. تازه پرندهْ عاشق متوجه شد که در قفس قفل است و هرقدر کوشید و فکر کرد نتوانست راهی برای آزادی پرنده گک بیابد و هم نمیتوانست خود را اسیر قفس کند چون بچه هایش منتظر و او مسوْولیت داشت. بناْ عدم توانائی خود را به پرنده گک ابراز کرد و برایش گفت که عاشقت میمانم ٬ دوستت خواهم داشت اما تو به زنده گی خودت بساز. پرنده گک که د رعالم خیالش بسیار به بالا ها پرواز کرده بود به زمین خورد و بال هایش شکست و زخمی شد. حالا او به پرندهْ عاشق دل بسته بود و میخواست با او باشد ٬ با او پرواز کند با او بخواند با او بخورد اما این امکان وجود نداشت . دیگر پرنده گک نمیتوانست خوش باشد نمیتوانست به حالت موجودش قانع شود دلش نمیخواست بخاطر دانه های که میریختند شکر بجا آورد و از خوش ساختن صاحبانش لذت نمیبرد. او شکست خورده بود و کاخ آرزوهایش ویران شده بود . مثل ابر بهاری میبارید چون جز اشک ریختن کاری دیگری بلد نبود . وقتی ابر میبارد دل آسمان خالی میشه و بعدش آفتاب میآید و لبخند میزند . اما پرنده گک هرقدر اشک میریخت و میریخت دلش خالی نمیشد فقط سرش گیج شده درد میگرفت و لبخند به سراغش نمیآمد. دیگر برایش هیچ چیز زیبا نبود . اینهم شعر استاد نازم حضرت ظریفی که داستان پرنده گک را به نظم آوردند و ازایشان تشکر میکنم جهان قفس ز ازل بود مـــــــــــرغ کوچک را به سعی و کوشش صیاد این قفس دوشد زروز گــــــــــــــار که آموخت تا چه میخواند از استاد عزیزم ممنونم که همیشه به من لطف دارند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:30 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
پائیز فصل برگ های طلائی ٬ پائیز فصل پخته گی ٫ پائیز فصل عشق و عاشق شدن ٬ پائیز فصل شاعر شدن ....................................... همانطور که ادم ها هرقدر پخته تر میشوند خواستنی تر میشوند ٬ ایام سال هم در این فصل زیبا و دلربا جلوه میکند . چی زیباست در این فصل دستت میان بازوانش باشد و روی برگ های پائیزی قدم زنی و به آهنگ دلنشین خش خش شکستن برگ ها گوش دهی . برگ ها وقتی میشکنند صدا میدهند و ناله هایشان را به گوشهایمان میرسانند و حکایت بی وفائی دنیا را برایمان زمزمه میکنند . ولی وقتی دلی میشکند . صدایش به گوش نمیرسد یا گوش هایمان توان شنیدن ندارد . اگر میشد شنید زیباتر و سوزنده تر از آن آهنگی نبود. ولی یک موضوع را به یاد داشته باش . هرچیزی بشکند بی ارزش شود ولی دل اگر شکست بهایش خیلی گران گردد ٬ چونکه خریدار دل شکسته خود خداست فقط خود خدا . پس خوش باش که همه دلمان را بشکنند تا دلمان خدائی شود . من که میگویم دلم همیشه شکسته باد
این هم شعر که استاد نازنینم جناب حضرت ظریفی در این رابطه لطف فرمودند: نوای ذوق طلایی که فصـــــــــل پاییز است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:6 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام عزیزانم عیدتان مبارک
در روزهای آخر ماه مبارک رمضان که همه مشغول پاک کاری منازل هستند من هم به کمک دیگران در کارهای خانه سهم داشتم و در آخر نوبت به اتاق خودم رسید . بعد از اینکه کاملاْ کارم در اتاقم تمام شد روی بسترم دراز کشیدم و به تمام زوایای اتاق دقیق شدم تا مطمین شوم که همه چیز مرتب شده و هیچ کاری باقی نمانده . حین اینکه با چشمم اطراف را وارسی میکردم نظرم به قفسه کتاب ها جلب شد و دانه دانه کتاب ها را با نگاهم لمس کردم ولی با لمس کردنشان احساس کردم ازمن ناراحتند و بیگانه شدند . با خود فکر کردم چرا اینطور شدند و خودم پاسخ را یافتم . مدتی زیادی بود که نظر به مشغله های کاری و درس های دانشگاه مطالعه آزاد را کاملاْ فراموش کرده بودم و هیچ احوالی از کتابهایم نگرفته بودم اگرهم بطرف شان میرفتم صرف بخاطر گردگیری و دستمال کشیدن بود و بس . تنها کتاب حافظ شیراز بود که همیشه با دستانم اشناست چراکه اگر ناراحتم و اگر شادم بطرف حافظ کشیده میشوم و از شعرهایش لذت میبرم اما بقیه را بدست فراموشی سپردم از خطایم شرمنده شدم و با شرمنده گی و حالت عذرخواهی بطرف قفسه کتابها رفتم دست دراز کردم تا کتابی وردارم . کتابی که بدستم آمد شرح زنده گینامهْ مادرم حضرت فاطمهْ زهرا سلام الله علیها بود . کتاب را بازکردم و به خوانش گرفتم و با خود عهد کردم که باید تا آخر بخوانم و بعد کتاب دیگر را شروع کنم تا عادت مطالعه را دوباره بدست آرم . و هرروز بعد از نماز صبح چند برگی از کتاب را مطالعه میکنم تمام وقایع زنده گی مادرم دوباره برایم زنده میشوند و برای رنج هایش آشک هایم بی اختیار میریزند. ای دخت پرافتخار پیامبر ای زهرای اطهر ای سرور زنان عالم ! اگر مادر خطابت میکنم مرا ببخش میدانم لیاقت ندارم ولی این لطف خداست که مرا از اولاده شما قرار داده و هم میدانم که شما خاندان کرم هستید و هرخطاکاری را میبخشید من که دخترشماهستم توقع دارم مرا هم مورد عفو و محبت تان قرار دهی . ای کاش من آن آسیاب دستی بودم تا وقتی میچرخاندی میتوانستم به دستانت بوسه زنم و یا ای کاش خاک بودم تا میتوانستم به کف پاهای مبارکت بوسه زنم . روزی که در صحرای محشر وارد شوی با انهمه خدمه هایت که حوران بهشتند من چقدر شرمنده شوم چون در صف گناهکارانم و اجازه ندارم چشمم را بلند کرده و به صورت نورانیت نگاه کنم . ای بانوی بزرگ ای فخر زنان بهشتی و سرور بانوان بهشت ! لعنت خدا برکسانیکه تو را ازرد آنان دشمنان خدا هستند پس لعنت بردشمنان خدا مادرجان نگاهی به این دختر گناه کارت بنداز تا از گناه ها رها شود و رو بسوی صفا و پاکی برد. آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود گوشهْ چشمی بما کنند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:43 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
زنگ زد و برایم گفت برمیگردم
گفتم بمان شاید خدا خواست و کارت جور شد گفت نه دیگه حوصله ندارم خیلی دلم برایت تنگ شده میخام بیایم پیش تو سکوت کردم و چیزی نگفتم خیال کرد خبری خوشی داده و خوشحالم ساخته اما من خوشحال نشدم بلکه ناراحت شدم چرا ؟ چون نمیخام برگرده چراکه باورش ندارم پس خدایا خودت نذار برگرده کارش را جور کن و زنده گیش را سروسامان بده همانجا. دوست عزیزم تو هم امین بگو |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:25 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
ماه مبارک رمضان ماه مهمانی خداست ٬ ماه که پروردگار مهربان سفره میندازد و همهْ ما را دعوت میکند شیطان را هم می بندد تا مانع ما نشود .
پس کسیکه از این سفره استفاده نمیکند و از این ماه فیض نمیبرد هیچ کس مقصر جز خودش نیست. پروردگارا ! من خیلی تنبلم ٬ خیلی بی لیاقت که نمیتوانم لقمهْ از این خوان پرنعمت وردارم. ولی میدانی چرا ایقدر تنبلم ؟ میدانم که میدانی ٬ ولی میخاهم برایت بگویم .... تنبلم چونکه به محبتت اطمینان دارم میدانم خیلی مهربانی و این را هم میدانم که بسیار دوستم داری اگر دوستم نمیداشتی اینهمه نعمت به من نمیدادی . هرگاهی که میخواستم اشتباه کنم جلو مرا نمیگرفتی . یاد دارم خیلی وقت ها را که تصمیم گرفتم کاری کنم و تو نذاشتی بعد دیدم چقدر آن تصمیم ها به ضررم بوده و من نمیدانستم٬ و گاهی مسایلی را برایم جور کردی بدون انکه تصمیم اش را داشته باشم و دیدم چقدر برایم سود کرده . هرلحظه همرایم هستی و از من مواظبت میکنی . با وجودیکه خیلی خطا کارم ٬ خیلی گناه کردم ولی اصلاْ برویت نمیاری و ترکم نمیکنی . پس ای عزیز ٬ ای مهربان ٬ ای همه کس من ٬ پروردگارم محبوبم عشقم ! آلان هم نذار از این سفره ات بی نصیب بمانم خودت برایم لقمهْ درست کن و در دهنم بذار مثل همیشه . مثل همیشه که برایم نعمت های فراوان دادی بدون اینکه کاری کرده باشم تا سزاوار اینهمه لطف گردم. تو خیلی نازی پروردگارم ! این ما را ماه بخشش و عفو قراردادی ٬ در این ماه به هربهانهْ به بنده هایت لطف میکنی حتی خواب و نفس کشیدن شان را عبادت حساب میکنی . پس بعید میدانم مرا مورد عفوت قرار ندهی. ببخشم خدایا و دوستم بدار مثل همیشه ٬ هیچگاه ترکم نکن چون جزتو کسی را ندارم تنها کس من تو هستی نازنین ام . دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستتتتتتتتتتتت دارم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:24 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح وقتی به دفتر امدم و خواستم حاضری را امضا کنم متوجه شدم امروز اول سنبله "شهریور" است .
او خدا امروز روز تولدم است یعنی حتی خودم فراموشش کردم در خانه همه گی فراموش کرده بودند هیچ کسی به من نگفت "تولدت مبارک" البته همیشه در خانه همه گی فراموش میکنند فقط خواهرم است که برایم تبریک میگه و به یاد دیگران میندازد من هم تا شب منتظر زنگ او خواهم بود که چی وقت یادش میاید یا شاید مثل همیشه میخواهد غافلگیرم کند شاید برای افطار بیاید و برایم بگوید "تولدت مبارک" تنها همکارم بود که اول صبح برایم فلش خودش را آورد و گفت یک فایل را از فلشش کاپی کنم و بعد از کاپی کردن وقتی بازکردم دیدم کارت بسیار زیباو متحرک را دیزاین کرده بود و برایم نوشته بود "تولدت مبارک " البته به اضافهْ "دزیژیدلو ورز دی مبارک شه " چقدر کارهای آسان دلی را شاد میسازد و چقدر فراموشی دلشکسته گی ببار میارد . من ازدوستم که تولدش را تجلیل کرده بودم توقع داشتم برایم مبارک بگوید ولی او اصلاْ بیاد هم ندارد همه گی مشغله کاری و مشکلات زنده گی دارند ولی این دلیل نمیشود که ادم تولد دوستان نزدیک خود را فراموش کند . خیر من اصلاْ به دل نمیگیرم دوستانم را دوست دارم و برایشان در این ماه پرفیض و برکت از پروردگار مهربان و عزیزم سلامتی و شادابی و موفقیت میخواهم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:18 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح باز صدای انفجار انتحار تن همه را لرزاند.
و بعد هم زنگ مبایل ها که هرکسی به دیگری زنگ میزند و میخواهد بداند که طرف مقابل زنده است یا نه؟ و از سلامتی دوستان مطمین میشوند. تاکی ؟ اینهمه ترس و وحشت تاکی ؟ امروز باز خانوادهْ بی سرپرست شد . امروز باز شخصی عضو از بدنش را از دست داد . امروز باز اشک ها جاری گشت . امروز باز داد و فریاد فضای شفاخانه ها را فراگرفت . اخه تا کی ؟ آخه چرا ؟ مگه این سرزمین نفرین شده ؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:59 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتی زیادی میشود که از شما دورم امیددارم که دوستانم مرا ببخشند جنجالهای زنده گی گاهی ایقدر زیاد میشود که ادم همه چی را فراموش میکند .
الان هم امتحانات آخرین سمستر دانشگاه شروع شده و باید درس بخوانم به امید کامیابی در تمام امورات برای همه عزیزان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 9:29 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام عزیزانم !
روز زن را به تمام زنان جهان مخصوصاْ زنان افغان تبریک و تهنیت عرض میکنم . استثمار زن بوسیلهً زن در اول هرکسی که عنوان بالا را بخواند ، تعجب خواهد کرد و خواهد گفت که این حرف اشتباه است چراکه همیشه زن بوسیلهً مرد استثمار میشود نه بوسیلهً زن . توصیه من آینست که اول مطلب را کامل بخوانید بعد در مورد نظر بدهید . میخواهم مطلبم را به شکل قصه بیا ن کنم . من داستان سرنوشت زن را از انجا شروع میکنم که به عنوان دخترک نوزاد چشم به جهان گشوده در یکی از خانه های کشور مان در بین یک خانواده افغان قدم می گذارد . در همان وهله اول در اکثر خانواده ها از وجود این دختر خوشحال نمیشوند و ناراحتند که چرا نوزادشان پسر نیست . قابل تعجب اینجاست که در اکثر خانواده ها بیشتر مادر خانواده که خودش زن است از وجود نوزادش بخاطر دختر بودنش ناراحت میشود . دخترک آهسته آهسته بزرگ میشود ، همینکه یک مقدار بزرگ شد مجبور است بسیاری از کار های خانه را انجام دهد و همینطور باید در بزرگ کردن فرزندان بعدی سهم جدی بگیرد. او باید از برادران خود حساب ببرد یعنی بترسد حتا اگر از خودش کوچکتر هم باشند ، باید کارهای شخصی انها را انجام بدهد چون دختر است و انها پسر هستند . همهً این کار ها از طرف مادر تحمیل میشود نه از طرف پدر ، چون پدران اکثراً با دختر مهربان میباشند که این خود باعث حسادت و رقابت نا بجا و ناسالم مادر نسبت به دخترخودش میشود . و هرگاه دختر وظایفش را درست انجام ندهد و یا خطایی از او سربزند مورد لت و کوب مادر و هم گاهی برادران واقع میشود . در کشور ما در اکثر خانواده ها وقتی برادر رفتار متفاوت مادر را در برابر خود و خواهرش میبیند جسور شده به خواهرش ظلم میکند و همین رفتار باعث میشود که در آینده یک مرد ظالم ، تیارخور و بی همت بار بیاید که اینهم نتیجه تربیت یک مادر یعنی یک زن است . بالاخره این دخترک بزرگ میشود و به سن ازدواج میرسد ، او در حالیکه یک دوران استثماری را سپری کرده باید وارد یک مرحله جدید شود . دختر افغان وقتی ازدواج میکند در ظاهر بایک نفر ولی در باطن با یک خانواده ازدواج میکند ، به این معنی که او بدون اینکه به زبان آورده شود متعهد میگردد که مسوًولیت همه اعضای آن خانواده را به دوش بگیرد . احترام پدرو مادر شوهر خو لازم است ولی او باید احترام برادران و خواهران شوهر را هم داشته باشد که این احترام فقط احترام نیست بلکه در اصل یک نوع فرمانبرداری است . او مجبور است همه کارهای شخصی اعضای خانواده شوهر را انجام دهد . برعلاوه انجام کارها باید بعضی ظلم های دیگر از قبیل تحمل حرفهای زشت ، دشنامها ، تهمتها ، لت و کوبها و........................ را متحمل شود . اکثر این ظلمها از طرف مادر و خواهر شوهر است که انها هم یک زن هستند نه از طرف پدر و برادر شوهر اگر هم از طرف پدروبرادر شوهر باشد حتماً کارگردان ومحرک اصلی مادر و خواهر شوهر است . زن بجای اینکه به فکر این باشد که رضایت شوهر را جلب کند مجبور است رضایت اعضای خانوادهً شوهر را جلب کند که این خود باعث بهم خوردن روابط زن و شوهر شده در بعضی اوقات د رآخر موجب ازدواج مجدد شوهرمیشود یعنی بدبختی نهائی زن درخانه شوهر . و حالا وقتی دختر خود این زن بزرگ میشود ، دوباره سرنوشت خود این زن برای دخترش تکرار میشود و این زن که در اول همان دخترک مظلوم بود مبدل به یک مادر خشک و استثمارگر بعد هم مبدل به یک مادر شوهر (خشو) ظالم میشود . هیچگاه این زن به این فکر نمی افتد که انها اشتباه کردند من نباید اشتباه انها را تکرار کنم برعکس زنان ما فکر میکنند که رسم زنده گی همین است و حالا نوبت ما و یا دوران ماست و همینطور این داستان همیشه تکرارمیشود . حالا خوانندهً عزیز متوجه شدید که چرا من استثمار زن را بوسیلهً زن میدانم .شاید سوال پیش بیاید که پس علاجش چیست ؟ به نظر من علاج این مساله این است که باید در مکاتب در صنوف بالا برای دختران ما آئین همسرداری و تربیت فرزند تدریس شود چون هر دختر که ما میبینیم مادرآینده است و هر دختر قبل از ازدواج باید بداند که چه وظیفهً مهمی به عهده میگیرد . تربیت زن و مرد آینده به دست مادر امروز است . آموزش ، تحصیل ، سواد ، صحت برای هر دخترما واجب است ، مکاتب برعلاوه تدریس ریاضی ، هندسه و........... غیره باید درست زنده گی کردن را برای دختران ما یاد بدهد ما باید در سیستم تدریسی خود بخاطر بلند رفتن سطح زنده گی و پیشرفت مردم نو آوری های سالم بوجود آوریم . چون از دامن زن ، مرد به معراج میرود و از دامن همین زن میتواند مرد به جهنم برود . تا در کشور مان ادم سازی و فرهنگ سازی صورت نگیرد بازسازی فایدهً چندانی نخواهد داشت . و اگر مادران و پدران ما طرز درست تربیت کردن فرزندانشان را فراگیرند در اینده مردان و زنان بسیار اگاه ، فهمیده و سالمی را خواهیم داشت که خود بخود بازسازی خواهند کرد .هرکسی اگر یک قدمی برای بازسازی بردارد همه چیز خودبخود آباد میگردد ، اگر مردم ما شهر را خانهً خود بدانند دیگر مشکلی نخواهیم داشت در حالیکه در حال حاضر مردم ما فقط داخل خانه را خانهً خود میدانند حتا پشت دروازه حویلی یا اپارتمان را هم از خود نمیدانند . لازم نیست همه مشکلات را دولت حل کند اگر هر شخصی خودرا مسًوول بداند و اگر سرمایه دار ما سرمایه خود را به صورت درست به کار گیرد ما مجبور نخواهیم بود که همیشه گدائی کنیم . و اگر ملت ما به این فکر بیفتد که همینطور که این کشور را خراب کردیم باید خودمان درست کنیم دیگر ما مشکلی نخواهیم داشت . ( البته باید عرض کنم که این بحث ما در مورد اکثریت بوده و اقلیت را دربرنمیگیرد . چراکه در هر جامعهً اقلیت هم وجود دارد. و در کشور عزیز ما هم است خانواده های که با طرز بسیار عالی و اخلاقی زنده گی میکنند . که امیدواریم این اقلیت مبدل به اکثریت شود .)
فهیمه مصباح
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:31 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان گلم سلام
یک دنیا تشکر از احساسات پاک همهً شما و از دعاهای شما عزیزان انشاالله خداوند بشما ها و خانواده های عزیزشما هم سلامتی عنایت فرماید و همیشه خوش و خندان باشید. قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همی کًسم راستی چی شد ؟ چیجوری شد ؟ اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم به ملاقات اومدم بی بین که دلسپرده داری
این ترانه را یک دوست برایم اس مس کرده بود خیلی زیبا بود برای شما هم نوشتم کاش اینگونه احساسات همیشه صادقانه باشد و همیشه ماندگار. کاش ها و کاشکی ها در زنده گی ما زیاد است
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:32 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان گلم عزیزانم سلام
مدتی ۱۱ روز مادرم مریض و در بیمارستان بستری بودند و من هم شب و روز درکنارش بودم لذا نتوانستم به شما عزیزانم سر بزنم . در این مدت متوجه شدم که سلامتی چی نعمت بزرگیست و در بیمارستان بستری شدن چقدر دردناک و دلگیر است لحظه ها به کندی میگذرد از دنیای بیرون ادم بیخبر میماند . در تمام مدت که من همراه مادرم در بیمارستان بودم کتاب و مبایل کمکم کرد که بتوانم لحظات را تحمل کنم . بیجهت نیست که پیغمبرگرامی ما برای عیادت مریضان توصیه کردند واقعاْ انسان در بیمارستان و زندان نیازمند میشود پس بهتر است ما دوستان مانرا در اینگونه اوقات دریابیم و فراموش نکنیم چراکه سلامتی برای ما هم همیشه گی نیست . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:39 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی دلم گرفته بی نهایت احساس تنهائی میکنم .
گاهی با وجودیکه اطراف ادم پراز ادم هاست ولی انگار ادم تنهای تنهاست . انسان هرقدر قوی باشد هرقدر مستحکم باشد باز هم ضعیف است ادم گاهی با تمام مشکلات مقابله کرده میتواند ولی در مقابل دل خود کم میاورد . و عید !!!!!!!!!!!!!!!!!!! عید وقتیست که در دل ادم عید باشد . آیا درست نمیگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:47 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان گرفته شده از واقعیت سالهـــــــای بی ثمر نسیمی آرامی می وزید گویا میخواست با مهربانی صورت آدم را نوازش کند ، ولی این نسیم مهربان هیچ بوی گل یا گیاهی خوشبو را با خود به همراه نداشت ، چرا که در قبرستان کهنه هیچ گل و یا گل بتهً پیدا نمیشد . قبرها بصورت نامرتب اینطرف و آنطرف به چشم میخورد ، بعضی از قبرها در اثر لگد مال شدن کامل هموار شده بود، که تا آدم دقت نمیکرد متوجه نمیشد که اینجا قبر است. فقط سنگ های نامرتب حکایت از وجود قبر میکرد، سکوت همه جا را فراگرفته بود، فقط صدای ویز، ویز مگس ها به گوش میرسید و بس . رحیمه زیر درخت کهنه و خشکیدهً توت که در گوشهً قبرستان یادگاری از گذشته باقی مانده بود ، نشسته و تکیه به درخت زده بود ، و به قبر یگانه پسرش خیره شده بود و با خود میاندشید : چی کسی به مردم این وادی توجه دارد؟ آیا کسی به این اشخاص فکر میکند ؟ که چرا بی جهت جان های خود را از دست دادند ؟ و چی کسی جوابگوی خون اینها است ؟ چی کسی ؟.............................................؟ در همین حال با وزیدن نسیم باد گیسوی سفید و نقرهً او پریشان گشت و رشتهً افکار او را از هم درید ، رحیمه موهای سفیدش را به دست گرفت و با نگاهی مهربانی به انها نظر انداخت و با خود زمزمه کرد : حاصل سفید شدن این موها چیست ؟ و بعد به فکر فرورفت گویا رفت به جستجوی جواب خود ، به دوران جوانی ، به روزهای گذشته ، آنروزیکه دستش را به دست همسر مهربانش داده بود و با هم پیمان بسته بودند تا با کمک هم یک زنده گی آرام را پایه گذاری کنند و بطرف روشنی های زنده گی پرواز کنند .همسرش اکبر مردی مهربان و درس خواندهً بود و در یکی از مدارس شهر تدریس میکرد ولی چون معاشش کفایت نمیکرد به شغل خیاطی میپرداخت زیرا از پدر خیاط بوده و از کودکی به این هنر آراسته بود . بعد از ازدواج شان رحیمه که زن بسیار فهمیده و لایق بود برعلاوهً کار خانه با همسرش در کار خیاطی کمک میکرد تا روزگارشان خوب گردد . زنده گی آرام و شیرینی داشتند که در طول این سالها آنها صاحب یک پسر و دو دختر گردیدند ، رحیمه بسیار خوشحال بود . ولی هیچ نمیدانست که امواج دریا همیشه آرام و مهربان نیست گاهی دریا طوفانی میشود و بسیار خشمگین و با امواجش همه را غارت میکند . اولین طوفان زنده گی رحیمه زمانی بود که پسرش هفت ساله بود و دخترانش هرکدام پنج ساله و سه ساله ، در آنروز در ساعتی که باید اکبر به خانه میامد جسد پرخونش را که در یک حادثهً ترافیکی جان باخته بود آوردند . چی روز تلخی بود برای رحیمه و چقدر زود دوران شادمانی برایش تمام شده بود . او بسیار تنها شده بود . ولی با یک دنیا غم و غصه تصمیم گرفت برای فرزندانش هم مادر و هم پدر شود او به تنهائی چرخ زنده گی را بدوش گرفت و تنها امیدش این بود که بتواند فرزندانش را تحصیل کرده و صالح بارآورد . رحیمه به تنهائی خیاطی میکرد و در مقابل فرزندانش چهرهً خندان نشان میداد تا انها روحیهً خود را نبازند و کمبود پدر را احساس نکنند و همیشه به انها دلداری میداد و از انها میخواست درس بخوانند و یگانه رویائی شیرینش لسانس گرفتند فرزندانش شده بود و بس . پسرش احمد علاقهً زیادی به نظام داشت و همیشه میگفت می میخواهم افسر شوم به همین منظور رحیمه با مشورت برادر شوهرش احمد را به حربی شونحًی شامل کرد . احمد در اول با شوق زیادی به حربی شونحًی میرفت ولی بعد در مقابل مشکلات انجا تاب نیاورده به شکوه و شکایت شروع کرد و از رفتن ابراز پیشمانی میکرد ، روزهای پنج شنبه با خوشحالی خانه میامد ولی عصر جمعه دلش نمیشد برود و دور چشمانش اشک حلقه میزد . مادرش برایش دلداری میداد و میگفت باید سختی ها را تحمل کنی تا یک افسر ورزیده شوی و بسیار تشویقش میکرد .احمد کم کم بزرگ میشد و با محیط نظامی انس میگرفت ، او پسر بسیار لایق بود و درک میکرد که مادرش چقدر زحمت میکشد روز به روز به این مسله حساستر میشد یگانه ارزویش این بود که تحصیلاتش تمام شود و مسًوولیت خانه را بدوش بگیرد . او در محیط سخت عسکری رشد کرد ، قد بلند و قوی هیکل شده بود ولی دل مهربان و روًف داشت و بی نهایت باغیرت . بلاخره دوران حربی شونحًی تمام شد و بعد از فراغت رهسپار حربی پوهنتون گردید ، او با علاقهً زیاد درس میخواند و همیشه به مادرش میگفت وقتی اولین معاش ام را گرفتم ماشین خیاطی تو را دور میندازم چون تحمل دیدن این ماشین را ندارم . بخاطر که احمد از کودکی شاهد زحمت کشی مادرش بود و میدید که مادرش همیشه با این ماشین خیاطی است . از کودکی آرزو داشت که خودش کار کند و مادرش استراحت کند . در نوجوانی وقتی برای خودش آرزوی میکرد زود مادرش و خواهرانش را به یاد میاورد و از آرزوی خود خجالت میکشید و باخود میگفت من باید به فکر مادر و خواهرانم باشم .خواهران احمد هم درس میخواندند ، خواهر بزرگش صنف دوازده و کوچکش صنف ده بود و برعلاوه درس به کارهای خانه و خیاطی با مادرشان سهم داشتند . زنده گی شان با همهً مشکلات آرام و شیرین بود ، خانوادهً کوچک ولی مهربان و صمیمی ، روزهای پنج شنبه از سالها در خانهً انها مثل روز عید بود چون احمد به خانه میامد و جمع شان کامل میشد . رحیمه وقتی بطرف فرزندانش میدید تمام خسته گی ها از تنش رخت میبستند و او خود را جوان احساس کرده نیرو میگرفت . ولی آیا این آرامش ماندگار بود ؟ در همین زمان بود که رژیم تغیر کرد و حکومت اسلامی روی کار آمد ، گرچه مردم از این رژیم امیدهای زیادی داشتند ولی برعکس ناآرامی به اوج خود رسید و جنگ های داخلی روز به روز زیادتر میشد در همین اوضاع واحوال بود که طوفان دیگری در زنده گی رحیمه رخ داد .طوفانی که کمر رحیمه را خم کرد و شکست او بود ، طوفانی که کاخ آرزوهای اورا با خاک یکسان ساخت .برای بار دوم او شاهد از دست رفتن عزیزش شد ، احمدش را برایش خون آلود آوردن احمدی که هنوز محصل بود و هنوز نتوانسته بود آرزوهای مادرش را پوره کند. نگذاشتند احمد لسانس بگیرد ، نگذاشتند احمد عصای مادرش شود ، نگذاشتند احمد غمخوار خواهرانش باشد .انها احمد را از خانواده اش جدا ساختند ، و دل مادرش را داغ کردند و قلب پر از امید خواهرانش را شکستاندند . بعد از انهم مشکلات پشت مشکلات ، از خانهً شان مهاجر گشتند اموالشان غارت شد . رحیمه برای حفظ آبروی دخترانش شهر و کشور را ترک کرد و به دیار غربت پناه برد. و حالا که صلح و امنیت نسبی در کشور برقرار گردیده رحیمه با باقی مانده خانواده به اضافهً دامادان و نواسه ها به کشور برگشتند ولی دیگر هیچ آرزوی ندارد مثل یک مرده متحرک زمان را سپری میکند و همیشه در این قبرستان کهنه بدیدن شوهر و فرزندش میآید . ولی ایا به نظر شما اینها صلاحیت بازی با سرنوشت مردم را داشتند ؟ چی کسی به اینها حق تاراج کردن آرزو و آرمانهای مردم را داده بود ؟ ایا حالا کسی به این احمدهای رفته فکر میکنند ؟ آیا اینها میتوانند آبروی رفتهً مردم را ، سرمایهً تاراج شدهً مردم را و سالهای تلف شدهً عمر مردم را به مردم پس بدهند ؟ آیا و آیا ...........................................؟؟؟؟؟؟؟ توشتهً : فهیمه مصباح
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:57 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق چیست و لایق عشق کیست ؟ میدانی عشق چیست ؟ به نظر من عشق یک احساس پاک و شیرین است ، عشق یعنی ذوب شدن ، عشق یعنی محو شدن ، عشق یعنی در معشوق فنا شدن ، عشق یعنی فدا شدن ، عشق سوزنده تر از آتش ، عشق زیباتراز زیباترین گل ، عشق یعنی خوشبوتر از عطر نسیم ، عشق یعنی صداقت ، عشق یعنی صفا ، عشق یعنی آئینه شدن ، عشق یعنی دریا شدن ، عشق یعنی پرواز ، عشق یعنی پاک شدن از کینه ها ، عشق یعنی پاک شدن از کدورت ها، عشق یعنی دورشدن از عقده ها ، عشق یعنی مهربان شدن ، عشق یعنی هنرمند شدن ، عاشق همه چیز و همه کس را زیبا میبیند ، چشم عاشق از عیب همه کس و همه چیز غــافل میشه ، عشق یعنی .................... نهایت زیبائی . و حالا فکر میکنی چی کسی لایق این عشق است ؟ آیا میتواند یک دختر و یا یک پسر لایق این عشق باشد ؟ بسیاری از پسران و دختران عاشق بودند تا حالا که برای معشوق شان شیدائی کردند و خود را شهرهً شهر ساختند و یا بسیار زحمت کشیدن برای رسیدن به معشوق ولی این عشق( به دختر ویا پسر ) وقتی به وصال رسیده خاموش شده وگاهی قبل از رسیدن به وصال سرد گشته از بین میرود و اگرهم سرد نشود تا وقتی معشوق به این عشق اهمیت میدهد که به منفعت او باشد واگر کوتاهی از عاشق بیبیند گذشت نخواهد کرد مثلاً وقتی یک زن از دنیا میرود بسیاری از مردان هنوز چهل خانم شان نرسیده به فکر انتخاب بعدی میافتند و خانم ها هم اگر تا اخر عمر به پای فرزندان خود میشینند نه بخاطر اینکه عاشق شوهر خود بوده بلکه بخاطراینکه فرهنگ اینجا این کار را ایجاب میکند چون کشور ما از شکل قبیلهً هنوز بیرون نیامده ، و همه مجبور به رعایت قوانین قبیله هستند . بعضی از مردان هم متاسفانه قبل از مردن خانم شان به فکر عشق بعدی میافتند . پس میتوان دختر و یا پسری را دوست داشت و بسیار دوست داشت اما هیچ دختر و یا پسر لایق آن عشق که ما تعریف کردیم نیستند . پدر و مادر چطور؟ آیا پدر و مادر لایق این عشق هستند ؟ پدر و مادر بسیار فرزندانشان را دوست دارند و زحمت زیادی به فرزندانشان میکشند تا بتوانند فرزند صالح تربیت کنند آنقدر پدر و مادر زحمت میکشند که بخاطر احترامشان در قرآن عظیم الشان تذکر رفته که فرزند حق (أف) گفتن در مقابل پدر و مادر خود را ندارد . ولی پدر و مادر تا وقتی فرزندشان را دوست دارد که فرزند صالح باشد و باعث افتخار انها گردند ، فرزند باید عصای پیری انها باشد ولی اگر فرزند صالح نباشد یا باعث دردسر انها شود باز هم میتواند انها این فرزند را دوست داشته باشد ؟ وقتی فرزند مرتکب اشتباهی میشود که ابروی پدر ومادر را به خطر میندازد ویا فرزند دچار مریضی لاعلاجی میشود که مصیبت دایمی برای والدین خود میگردد . در اینحالت من پدر و مادر های را دیدم که برای فرزند خود آرزوی مرگ کردند و از آن فرزند ابراز تنفر نمودند حتی در مقابل دیگران به توهین و سرزنش آن فرزند میپردازند و هیچ شخصیت او را در نظر نمیگیرند . پس پدر و مادر را میتوان خیلی دوست داشت ولی لایق این عشق نیستند . آیا فرزندان ما لایق این عشق هستند که ماعاشق فرزندان خود باشیم ؟ فرزند هرقدر بخواهد مادر و پدر خود را دوست داشته باشد باز نمیتواند که تمام نیاز های پدر و مادر را عاشقانه برآورده سازد . یک دسته فرزندانی هستند که هیچ به فکر وظایف شان در مقابل والدین نیستند و هیچ به خواسته های انها توجه ندارند و دسته دوم فرزندانی هستند که وظایف شان را خوب انجام میدهند ولی در حدی که به خودشان ضرر نرسد ولی اگر موضوع به ضرر خودشان باشد یا از انجام آن صرف نظر میکنند ویا بخاطر وظیفه انجام میدهند یعنی از روی مجبوریت نه از روی عشق و علاقه . پس ما نمیتوانیم عاشق فرزندان خود باشیم فقط میتوانیم دوستشان داشته باشیم مرحله دوست داشتن با عاشق بودن بسیار فاصله دارد . به همین ترتیب ما نمیتوانیم عاشق وطن ، وظیفه ، خوراکی ، پوشاکی و غیره مسایل باشیم چون همهً اینها لایق دوست داشتن است و مراحل دوست داشتن با هم فرق میکنه وبس . حالا فکر خواهی کرد که پس کی لایق این عشق است ؟ یکی است که ما را بسیار دوست دارد همه چیز ما از اوست . ما همیشه از یاد او غافل میشویم ولی او هیچگاه مارا از یاد نمیبرد . ما اگر در زنده گی خود دقت کنیم بسیار وقت ها پیش امده که میخواهیم کاری را انجام دهیم و تصمیمی میگیریم ولی یک نیروی است که با آن مخالفت دارد و بلاخره ان کار انجام نمیشود و وقتی یک مدتی میگذرد برای ما معلوم میشه که اگر این کار عملی میشد چیقدر به ضرر ما تمام میشده پس میبینیم که یک خیرخواه وجود دارد که ما را نمیگذارد که بیراهه بریم و گاهی اصلاًً هیچ نقشهً نداریم ولی یک کاری برای ما انجام میشه که خودما هم تعجب میکنیم که چیقدر این به خیر ما بوده و ما هیچ در موردش فکر نکرده بودیم پس متوجه میشویم که یکی است که برای ما نقشه میکشه و انهم نقشه به این زیبائی و خوبی . او ایقدر ما را دوست داره حتی در زمانی که ما نافرمانی میکنیم او به فکر ماست و نمیگذارد که ما غرق شویم . ما در حالیکه کامل از دایرهً اطاعت او خارج شده باشیم باز وقتی به طرف او برگردیم او مارا میپذیرد و اوآنچنان ما را دوست دارد که هیچ مادری پیدا نمیشه که طفل سرزبان خودرا به آن اندازه دوست داشته باشد . میدانی او لشکری را برای هریکی ازما توظیف کرده تا مواظب سلامتی و حفظ آبروی ما باشه و مهم اینست که او هیچ به ما احتیاج ندارد ما هستیم که محتاج او هستیم . پس فکر نمیکنی که فقط اوست که لیاقت عشق را دارد و حتماً متوجه شدی که منظورم کیست ؟ او فقط خدای مهربان است که لایق عشق را دارد آیا سزاواراست که ما مهربان آفریدگار خود را رها کرده عاشق کسانی دیگه باشیم ؟ خدای که بدون نیاز به ما، همه چی به ما داده و هرلحظه ما به او محتاجیم و او برای نعمت های که میدهد منت نمیگذارد ما هرچی از او میگیرم باز هم طلب داریم ، دست ما همیشه بطرف او دراز است و هیچ وقت او دست ما را رد نمیکند . بارالها ! ما را عاشق خود ساز فقط فقط و فقط عاشق خودت .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:55 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به پروردگار عزیزم و به همه کسانیکه پروردگارم عزیزشان شمرده.
این وبلاگ را یک دوست عزیز برایم باز کرد و هدیه نمود . اول از همه ازایشان نهایت سپاسگذارم که به فکر دوست خود بودند. چندین روز میشه که دوستم برایم این صفحه را باز کرده ولی نمیدانم چرا نمیتوانم بنویسم انگار تمام نوشته ها تمام حرفها در قفس سینه ام زندانی شدن و یا اینکه خودشان خود را در انجا پنهان کردن شاید نمیخواهند بیایند بیرون شاید میدانند که نوشته ها زیاد است درد ها زیاد است حرف ها زیاد است ولی گوش شنوا نیست یا کم است . اگرخوب بی بینی متوجه میشی که هرکسی یک دل پراز محبت داره که میخواهد به کسی هدیه کند کسی که صادق باشه کسی که لایق باشه و قدر بداند و یکبار مصرف فکر نکند . ولی هرچی میگردد گمشدهْ خود را نمیتواند پیدا کند. من خیلی در این مورد تحقیق تفکر و تعمق کردم فقط به یک نتیجه نهائی رسیدم و آن اینست که لایق این دل پراز محبت را فقط یکی دارد و بس . آیا میدانید او کیست ؟ اگر جواب این سوال را از نظرمن یا از یقین من میخواهید بدانید پس مطلب مرا بخوانید و من مطمین هستم که شما هم با من هم عقیده خواهید شد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:22 توسط فــهـیــــمــه "مصباح"
|
|
||